تبليغاتX
.: پرواز تا ناکجا آبادها :.

| علی‌رضا بندری: اندازه سن و سالش نمی‌نویسد، اما بعید می‌دانم رئیس‌جمهور نشود. |

. آغـاز فـلـسـفـه؛ مـن کـی‌م؟ .
یک موجود خیلی تنها!
. روزنـوشـت .

... وقتی در هشت ساله‌گی تعجب کنی، دوازده ساله‌گی فکر کنی به آن، در شانزده ساله‌گی عاشق‌ش شوی، آن‌قدر که تمام زنده‌گی‌ت را با آن بسازی، دیگر چه چیزی داری؟ سینما، فرصت تمام عاشقانه‌ها را از من گرفت. این نور که افتاد روی دیوار، این‌ها که آمدند و راه افتادند و من تعجب کردم و دیدم، دیگر تمام فرصت عاشقانه‌ها از من گرفته‌شد. من حتی فرصت نکردم در شانزده ساله‌گی عاشق دختر خوشگل محله‌مان بشوم، آخر عاشق این بودم. حالا همین‌جور فکر کن دیگر، نوشتن‌م و ...

مـسـعـود کـیـمـیـایـی ،
مصاحبه با ماه‌نامه نسیم هراز ،
شماره چهل‌وچهار .

. پـنـجـره‌هـای مـجـازی .

[ در تاريكی مجبوری، شمعی بيفروزی! ]
وقتی آدم همه‌ی زندگی‌اش را از دست می‌دهد، وقتی تلاش می‌كند و می‌بازد، وقتی تقلا می‌كند و فرو می‌رود، وقتی...

[ سياست فرهنگی ما در جهان عرب ]
در پشت پرده روابط رسمی و سياسی زمينه و ظرفيت فوق‎العاده‎ای در ميان طبقات عمومی جوامع عربی به‎خصوص جوانان برای پيام و ادبيات انقلاب و جمهوری اسلامی وجود دارد...

[ وقتی نمی‌دانم چه‌كار كنم؟ ]
الآن من دقيقاً همان بچه هستم كه می‌خواهم يك حرف نه‌چندان مهمی را بگويم فقط به‌خاطر اين‌كه...

[ اسلام ‎گرافيكی ]
اين كتاب و نمونه‎هایی از اين دست و بسيار بهتر از آن، حداقل حُسنی كه برای امثال ما دارند، اين است كه توی چشمهايمان زُل بزنند و با صدای بلند بگويند: «شعار بس است، يك كم كار كنيد!».

[ آيينه فرهنگ پرافتخار ]
وقتی چنين ظرفيت و امكان و عطش و نياز و استقبال بين‎المللی نسبت به كار‎های نه‌چندان بی‌عيب و ايراد ما وجود دارد، حيف نيست در پاسخ گفتن به اين تقاضا تعلل و سستی كنيم؟

. ادامه ... .

. قـیـد مـن؛ دوسـت‌داشـتـن .

| آخر خط ! |

| یکشنبه دهم آبان 1388 |


دست‌م به نوشتن نمی‌رود، هیچ‌جور!
به قلم | صـدرا امـانـی | در محدوده | هـمـیـن‌جـوری‌هـا |

| یادداشتی به‌شدت پراكنده؛ شاید هم پركنده! |

| جمعه دوم مرداد 1388 |

این پُست را پیش‌كش می‌كنم به؛
برادر نداشته‌ام، رفیق شفیق‌ام، عبدالرضای عزیرم
.
كم پیدا می‌شوند چیزهایی كه آدم دل‌اش بخواهد تا آخر عمر نگه‌شان دارد.


گِل و نارس و كال و تو رفته‌ام
بهارانه‌ای رنگ و بو رفته‌ام
و چون گونه‌ی خشك مادربزرگ،
پُر از خسته‌گی‌های تو رفته‌ام
حواشیِ قالیِ پاخورده‌ام
گلی نخ‌نما، رنگ و رو رفته‌ام
چنان خلوت خیس این جاده‌ها
پُر از خاطرات فرو رفته‌ام
به حدی است نزدیكی‌ام با خدا
كه تنهایی‌ام را به او رفته‌ام
اگر هم سراغ‌ام بیاید كسی،
درست است یا نه، بگو رفته‌ام
من این ماه ته‌مانده از دیشب‌ام
كه تنها و از های و هو رفته‌ام


الف
. این‌ها را الان است كه می‌نویسم، چون بعدها نخواهم نوشت. آدم یادگاری جمع‌كردن نیستم. چیزی اگر گیرم بیاید برای خودم برمی‌دارم. دست و دل‌باز هم نیستم. اهل تقسیم‌كردن و چشاندن مزه‌ی لذت‌های خودم به دیگران هم ایضن!

با. این نوشته باید ـ به سیاق معروف و كلیشه‌ای ـ در حكم خداحافظی باشد؛ شاید هم حلالیت. زنده‌زنده وقتی طرف روبه‌رویت ایستاده و خیره‌خیره توی چشمان‌ات زل زده نمی‌شود، آن‌وقت توی این دنیای بی‌سروته و غیرواقعی بشود؟

جیم. هفته‌ی بعد، یك‌شنبه، ساعت نمی‌دانم چند؛ مسافر خانه‌ی خدا خواهم بود. گوش شیطان كر؛ ان‌شاءالله. خیلی ساده و عادی. بدون شور و شوق این‌جور مواقع معمول آدم‌ها. حلالیت‌ها را كم‌وبیش طلبیده‌ام و حالا هم نشسته‌ام روبه‌روی این صفحه‌ی سفید و همین! دارم ته‌مانده‌های درون‌ام را خالی می‌كنم!

دال. دوازده روزی طول می‌كشد. برای سفری این چنین كه هروقت دل‌مان خواست، نمی‌شود برویم؛ شاید كم باشد. به نظر من زیاد هم هست. خیلی زیاد. انسان موجودی است كه تا در تنگنا و فشار قرار نگیرد، قدر داشته‌های‌اش را نخواهد دانست. كاش می‌گفتند یك روز فرصت داریم. چند ساعت بیش‌تر وقت نمی‌دادند تا بنشینیم و قبر پیامبر (ص) را زیارت كنیم. فقط به اندازه‌ی یك‌بار انجام اعمال عمره اجازه بودن در حریم یار را بهمان می‌دادند. حتی یك دم و بازدم بیش‌تر هم نه... كاش...!

ها. در سفر علاقه‌ام به مطالعه بیش‌تر می‌شود. همیشه چند كتاب و تعدادی هم مجله توی كیف‌ام می‌گذارم. چیزهایی در این سفرخوانی‌ها! گیرم می‌آید كه این‌جا، زیر باد كولر، توی سكوت مطلق،... عمرن!

وا. این‌دفعه، یك مُشت كاغذ سفید، در اندازه‌های مختلف، با یك خودنویس سبز با خودم می‌برم. قصد سفرنامه‌نوشتن ندارم، قلم بدردبخوری هم ندارم. مهم‌تر از آن حوصله‌ی باستان‌شناسی هم ندارم. خدای‌اش بیامرزاد جلال را... گیاه‌شناسی كرده است در خسی در میقات‌...

زال. دست خالی دارم می‌روم؛ دوست دارم دست پُر برگردم. حتی همین‌مقدار كه باور كنم یك نظر، گذرا، كاملن اتفاقی، گوشه‌ی چشمی، همین‌جوری، الكی؛ «خدا» را دیده‌ام...

حا. من، توی تهران، وسط این‌همه آلوده‌گی، خدا را می‌بینم، صدای‌اش را می‌شنوم... روزگار می‌گذرانیم با هم... حالا قرار است بروم نزدیك‌تر... دست‌ام را ببرم جلو...

طا. هیچ انتظار خاصی ندارم. دنبال كشف و شهود هم نیستم. ادادرآوردن را هم، هنوز بلد نشده‌ام... مطمئنم قرار نیست بعد از این سفر كس دیگری بشوم، جنس‌ام عوض بشود، جور دیگری راه بروم، نگاه‌ام تغییر بكند... هیچ! فقط دوست دارم توی همین شلوغی‌ها و لای دست و پای همین مردم، یادم نرود خدا هم هست...

یا. این سفر برای من حكم روزهای آخر ماه یك مستأجر را دارد. باید برود سراغ صاحب‌خانه. برای خواستن تنها یك هفته فرصت دیگر.
باید بایستد جلویش، توی چشمان‌اش خیره شود، پلك هم نزند، هول هم نكند،... خیلی راحت حرف‌اش را بزند! درخواست‌اش را به زبان بیاورد! همین و تمام! 

كاف. اصولن مثل یك پرنده‌ی در قفس می‌مانم. جایم را تغییر دهند، مریض می‌شوم... می‌میرم! 

لام. آشنا و ناآشنا، دوست و دشمن، اهل و نااهل، جنس و ناجنس،... خلاصه هر شكلی هستید بر فرض غیرمُحال حقی بر گردن من دارید. اگر ظلم و تعدی‌ای بوده، كوچك یا بزرگ، سر سوزنی حتا، ببخشایید، لطفن.

میم. این‌جا دوازده روز دیگر، بل‌كه هم بیش‌تر، به‌روز نخواهد شد... یعنی منتظر نباشید. برای خودم دارم می‌روم، برای خودم هم برمی‌گردم.

نون. شدیدن التماس دعا!

نكته‌ی پسین؛ اگر خیلی پراكنده است عذرپذیر باشید، قلم‌ام شكسته است!

به قلم | صـدرا امـانـی | در محدوده | شـب‌آمـدها |
. ابـتـدائـیـات .
. مـحـدوده .
. پـیـش‌پـیـش‌نـویـس .
. اضـافـات .
| موسیقی و آواز |

| آلبوم |
سرزمین بی‌کران

| خواننده |
پرواز همای

| قطعه |
سرزمین بی‌کران

[ دانلود ]

Copyright © 2009 All Rights Reserved by sadraamani.Blogfa.ir