اندازه سن و سالش نمینویسد اما بعید میدانم رییس جمهور نشود. (علیرضا بندری)
|
من كی ام؟
صدرا امانی ام!
چند روز پس از پذیرش قطعنـــامه در آخـرین ســـــال دفـــاع مقدس به دنیــــا آمدم. اعنی 26 تیرماه 67. به همین دلیل در خـانواده معروف به فرزند صلحم! هر چند همیشه در حال جنگم! [] دبیرستـان رشته علوم و معــارف اسلــــامی خواندم. الــان هم دانشجوی علوم حدیث هستم. هر دو انتخابم را لطف او می دانم. [] نوشتن را دوست دارم. بهترین وسیله است برای نمایش درونم. [] همين. از قول ديگران
* مطلبآقایزائریدر«النهار»
* بوسيدن دست مادر از دور * برسد بهدست هنگامهقاضيانی * صدرا امانی و عليرضاجان! * صدرا امانی و سيد پويان! * صدرا امانی و مادربزرگش! * مدرسهای كه میرفتيم! * آخرين افشين! * آدم بايد تازه شود! * امام جمعه * ما همه مون مثل همیم! * همه دروغ میگوييم! * اگراهلدرديد،اينرابخوانيد!!! * VIWIO یک مینیبلاگ * سرمقالههای مجله جديد * شماره سوم جديد چاپ شد تمام پیوندها همه شان
را دوست دارم
استاد محمود امجد محمود احمدی نژاد محمد رضا زائری رضا اميرخانی محمدرضا اسدزاده حسين دهباشی سيد علی ميرفتاح شهاب مرادی يونس شكرخواه محمد باقر تهرانی شيخ مهدی خداجويان كوروش عليانی محمد رضا دوستمحمدی علیرضا بندری حسين وحدانی حمید رضا داداشی احسان رضایی مسعود دهنمكی مسعود احمدوند محی الدين شيخالاسلامی روح الله رجایی كامران نجفزاده سيد مرتضی توكلی شاهرخ ناظمی رضا ظريفی سيد محمد فخار سيد وحيد موسوی محمد جماعت محمد اشعری رضا صيادی مهدی ملكپور وحيد ظريفی حسام الدين مقدسزاده سيد كميل باقرزاده * شمرشناسی * * سحرآويختگان * * قرار شبانه * * پراكندهگویی يك مجاهد * * جایی برای نوشتن * * اينجا جمكران * * پت و مت بندری * * چهارستاره مادربزرگ * * سقاخانه دل * * دو كلمه حرف حساب * * دلنوشته های يك 83 ای * * نشانه * * وتر * * مشق شب * * نفسانيات يك من * * انتخاب دهم *
|
دور زدن هم آداب و رسوم دارد! | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 | پیش از آنكه تو را به خاطر عقایدت متهم كنند، اگر اصرار بر بیان آن داری، پیش تر از خودت، خودت را متهم كن. این جوری بهتر است. آرت بوخوالد / روزنامه نگار پی نوشت: حال و روزم حسابی به هم ریخته است. از دست خودم كاری بر نمی آید. شما را به خدا برای آرام شدن ام دعا كنید. مرا ديدار حاصل شد تو را چه؟! | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | مثل اینكه این بازی های ويلاگی تمامی ندارد. هیچ علاقه ای به این بازی ها نداشته و ندارم ولی این یكی چیز دیگری است. اصلن همین شكل اش آدم را به هوس! می اندازد كه یك كارهایی بكند. درباره بعضی ها حرفهایی بزند. لا به لای دیگر موضوعات فلانی و بهمانی را هم نقد كند و شاید هم جایی در این میان پیدا شود كه ارادت و عشق و علاقه اش را به دوستی نثار! كند. خلاصه ماجرا اینكه وقتی این بازی را در وبلاگ دوست نازنین ام علیرضا بندری دیدم دلم خواست كه من هم بازی كنم. چه با رعایت قاعده این بازی چه بدون آن! مهم این است كه من هم الان مشغول بازی كردن هستم. به قول علیرضای عزیز می شود در این روزها به جای فكر كردن به برنج كیلویی خدا تومان و كم شدن كوفت و زهرمار در بازار یك كمی به چیزهای دیگر فكر كنیم. فكر كنیم یك مشت لینكی كه این كنار ریخته ایم را وقت می كنیم یك سری بهشان بزنیم یا نه؟ این هم سهم من از این بازی. همه آن كسانی كه اسم شان یا عنوان وبلاگشان در قسمت «همه شان را دوست دارم» آمده مهره های بازی من هستند و ضمنن دعوت به بازی! بفرمایید نوش جان! محمود احمدی نژاد ـ نه مثل خیلی ها مخالف تیرش هستم نه مثل دیگرانی موافق تمام و كمالش! فقط از یك چیز درباره اش مطمئن هستم آن هم دست خود خداست كه تا اینجا او را آورده! محمدرضا زائری ـ هیچ مصداقی جز او برای واژه ی «صداقت» در این روزها سراغ ندارم! رضا امیرخانی ـ آن قدر پر انرژی است كه با یكی از دوستانم هر وقت خسته می شدیم و دلزده از همه چی، می رفتیم سراغش! حسین دهباشی ـ كاش اینجا بود و قبول می كردیم كه حرف تلخ همان حقیقت است! سید علی میرفتاح ـ چه روزهای شیرینی بود خواندن «مهر»ش آن وقت ها و «كافه شرق» اش این اواخر. شهاب مرادی ـ خدا را شكر از آفت آخوند تلویزیونی! بودن در امان مانده. یونس شكر خواه ـ آن اوایل كه با كد نوشتن آشنا نبودم، برایش ایمیل می فرستادم و راهنمایی می خواستم. بدون اینكه مرا بشناسد و بداند طرف اش چند ساله است تمام و كمال كمك ام می كرد. محمد باقر تهرانی ـ ندیده اش هم دیدنی است. شیخ مهدی خداجویان ـ خودش است. بی پیش و بی پس. كوروش علیانی ـ خوب می نویسد. با «باران خلاف نیست» اش حال كردم. محمدرضا دوست محمدی ـ برای آبرو بخشیدن به لینك باكس ام لینك اش كردم. علیرضا بندری ـ اولین باری كه در خبرگزاری شهر دیدم اش در اتاق مهدی خداجویان بود و روز رفتن بابك بیات. بعض كرده بود. از آخرین مصاحبه ای می گفت كه با او گرفته بود و درخواست های فراوان برای خرید آن و قبول نكردن او و ... . مرد تر از آن حرف هاست كه من درباره اش نظری داشته باشم. راستی ترانه هایش هم خوب است! حسین وحدانی ـ خیلی با آن چیزی كه تصورش را می كردم فاصله داشت. حمید رضا داداشی ـ مردی با لبخندی ابدی! احسان رضایی ـ رجوع به محمدرضا دوست محمدی. مسعود ده نمكی ـ خودش جایی گفته بود: عوض شدم ولی عوضی نشدم. با اغماض می شود قبول كرد. مسعود احمدوند ـ رییس! محی الدین شیخ الاسلامی ـ مثل اینكه حسابی جفت اش با محمد سلوكی جور شده! روح الله رجایی ـ دیدنی است. كامران نجف زاده ـ كم كم دارم به این اصل ـ شاید نیم اصل ـ می رسم كه در جوانی نباید مشهور شد. سید مرتضی توكلی ـ حرف هایم درباره اش خیلی گفتنی! نیست. شاهرخ ناظمی ـ هم اسم پسرش هستم. رضا ظریفی ـ فهیم تر از آنی است كه نشان می دهد! سید محمد فخار ـ از آن آدم هایی است كه نمونه شان نادر! است حالا در چه زمینه ای بماند. سید وحید موسوی ـ دریایی است مواج پشت چشمان بی احساس! محمد جماعت ـ چه دورانی بود جواب كامنت دادن های من و او به هم! محمد اشعری ـ یاد نیم رخ می افتم. رضا صیادی ـ راه و رسم روزنامه نگار بودن و البته ماندن! را بلد شده. مهدی ملك پور ـ اوایل از دیدن من تعجب كرده بود. باورش نمی شد این همان مدل زنده وبلاگ اش است. ولی او همان بود كه فكر می كردم با اندك تفاوت. وحید ظریفی ـ اختلاف مان جدا؛ رفاقتمان جدا! حسام الدین مقدس زاده ـ باید جای حسام اسم اش را می گذاشتند هادی! سید كمیل باقرزاده ـ چندین قدم جلوتر از هم قطارانش! شمرشناسی ـ بوی لبنان می دهد. سحرآویختگان ـ این چند ساله هر وقت از كنار غرفه شان ـ نیستان ـ رد می شدم چه حالی می كردم كه من دیده امش و می شناسمس ولی او نه! چه قدر من این بشر را زیر نظر كه نگرفتم! ملاقات های شبانه ـ این یعنی می شود شب ها هم همدیگر را ملاقات كرد! پراكنده گویی های یك مجاهد ـ دلنشین و اهل حال به همراه یك مقدار شیشه خرده! جایی برای نوشتن ـ لینك كردند بنده را، من هم ایشان را لینك كردم. اتفاق دیگری نیفتاد! اینجا جمكران ـ جمكرانی كه دل مان صیقل پیدا می كرد با خواندنش ولی حیف كه فعلن تعطیل است! پت و مت بندری ـ به پدرشان كه شباهتی ندارند! حالا پیدا كنید پرتفال فروش را! چهارستاره مادر بزرگ ـ مادر بزرگ من هستند. بیست و چند ساله! طبیعتن من هم نوه شان هستم! بیست ساله! سقاخانه دل ـ خیلی وقت ها شمع های نذری ایشان گره از زندگی ما هم باز می كرد. دو كلمه حرف حساب ـ باید دید پشت این حرف های حساب چه موجودی مخفی شده. دل نوشته های یك 83 ای ـ آمار ما را دارد دقیق ولی ما نه! هر حرفی بزنم احتمالن علیه ام استفاده می شود. نشانه ـ رفیق جدید این روزهایم.
وقت اضافی: 1- از تمام دوستانی كه از توصیفات من ناراحت و احتمالن آزرده خاطر شده اند معذرت می خواهم. بازی است دیگر! 2- از علیرضا بندری هم به خاطر حس ظن!اش نسبت به من تشكر می كنم. ضمنن من هیچ علاقه ای به رییس جمهور شدن ندارم! در واقع كارهای مهم تری از آن هم دارم! 3- نكته دیگر اینكه حرف هایی كه در این بازی درباره افراد زدم همه ی حرف ها نیست. چه مثبت چه منفی. اینها خلاصه ای است و مدل زرد اش می شود همین كه شما وقتی اسم فلانی را می شنوی چه حسی داری؟! 4- خیلی از دوستان و آشنایان و اتفاقا خیلی از ناآشنایان پیغام و پسغام و كامنت و غیره فرستاده اند كه جدید را پیدا نكرده اند و از هر دكه داری می پرسند طرف می گوید: همه جدید است و غیره. من از طرف جدیدیان از همه این عزیزان عذرخواهی می كنم و به عنوان دردی بزرگ باید فریاد بكشم كه این وضع توزیع مطبوعات درست شدنی نیست! ضایع ترین نشریات را می توانی در هر دكه ای پیدا كنی ولی نشریات خوب و درست و درمان را نه! 5- التماس دعا! همین كه این پایین میخوانید بهترین تیتر است! | دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 | ... این همه پریشانی این همه اضطراب و نگرانی آخر برای چه؟! رها كنیم تن را در دریای مهربانی كه درستش همین است. پس و پی و ... نوشت: الان داشتم آلبوم «بابایی» بیژن مفید را با صدای پرویز پرستویی گوشمیكردم. اینها را هم از پشتجلد آن برداشتم. به دلم نشست و به همم ریخت. شدید. اینجا گذاشتمش شاید شما را هم! آفای فلانی من شما را خيلی دوست دارم! | شنبه هجدهم اسفند 1386 | ارادت ها و میل ها و محبت ها همه اجزای عشق اند. تا اندك است نامش ارادت است، چون بیشتر شد نامش میل گشت و چون بسیارتر شد نامش محبت شد و چون محبت به افراط شد نامش عشق گشت و چون عشق نیز به كمال رسید نامش جذبه شد، آنچنان كه آب اندك است قطره اش می گویند و چون بسیار شد و روان گشت نامش جوی شد و چون جوی نیز عظیم شد فرات اش می خوانند و چون بسیارتر شد جیحون می گویند و چون بی حد و نهایت گشت نامش دریا می شود الا فی الحقیقه همان آب است. رباب نامه ـ بهاءالدین سلطان ولد پی نوشت: این چندخط بالا حكایت رابطه من است با ... بماند! آن كس كه منظور من است خودش می داند. وضعيت قرمز! آدمهای خوب دارند تمام میشوند | دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |
بزرگ بود. خيلیخيلی بزرگ بود. امير عشق هميشه امير | شنبه هشتم دی 1386 |
صــــدای كیست چنین دلــــپـــذیر مــی آید كـــدام چشمه به این گـــرمسیر مــــی آید صدای كیست كه اینگونه روشن و گیراست كـه بود و كیست كـه از این مسیر مــی آید چـه گـــــفته است مگـــر جبرییل با احـــمد صــــدای كـــاتب و كــــلـــك دبیر مــــی آید خبـــــر به روشنی روز در فضــــا پیـــــچــید خبـــــر دهید: كســـی دستگــیـــر می آید كسی بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست بـه دستگـــیـــری طفــــل صغیــر مـــی آید علی بـه جــــــای محمد، بـه انتخـــاب خدا خبـــــر دهید: بشــیـــری نــذیـــر مـــی آید كسی بهسختی سوهان بهسختی صخره كسی به نـــرمی مــــوج حـــریـــر مـی آید كسیكه مثل كسی نیست مثلاو تنهاست كســـی شبیـه خودش بی نظیر مـــی آید خبر دهید: كه دریا بهچشمه خواهیدریخت خبر دهید: بـــه بـــــاران، غـــدیر مــــی آید كسی دوبــــاره بـه پــــای یتیم مـی سوزد كسی دوبــــاره ســــراغ فقیـــــر مـــی آید كسی حماسهتر از این حماسههای سبك كسی كه مرگ به چشمش حقیر مـی آید غدیــــر آمد و من خـــواب دیــدهام در شب كسی ســــراغ من گوشه گیـــر مـــی آید كسی بهكلبهی شاعر، بــهكلبهی درویش بـه دیـــده بوسی عیـــد غدیـــر مــــی آید علی همیشه بزرگ است در تمــام فصول امیــــر عشق همیشــه امیــــر مــــی آید بــه سربلـــندی او هــــر كه معترف نشود به هر كـــجـــا كـــه رود سر به زیر می آید شبیه آیـــهی قـــــرآن نمـــــی تـــوان آورد كجـــا شبیه بـه ایـــن مرد گــیــر می آید؟ مگـــــر ندیــــده ای آن اتفـــــاق روشن را بـه این محــلـــه خبرهـــا چه دیر مـی آید بیا كه منكــــر مولـــا اگـــــر چه آزاد است بـه عرصه گــــاه قیـــامت اسیـر مـــی آید بیـــا كه منـكـر مولـا اگــــر چه پخته، ولی هنوز از دهن اش بــــوی شیر مــــــی آید علی همیشه بزرگ است در تمـام فصول امیـــــر عشــق همیشه امیــــر مـــی آید
عيدتان مبارك اين مطلب نمی توانست عنوانی داشته باشد! | شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 | اینحكایت هیچربطی بهماهی كه درش هستیم ندارد، ولی بهخدای این ماه چرا! به غفلتیكه گرفتارش شدهایم چرا! به اصولیكه فراموششان كردهایم چرا! به رفاقتهاییكه از دست دادهایمشان چرا! به دلهاییكه شكستهایمشان چرا! و به همهی آنچیزهایی كه از یاد بردیمشان از جمله رحمت او چرا!. همين. شیخ [ابوسعید ابوالخیر] همراه با جمعی از مریدانش در راهی میرفتند. ناگهان ندایی از عرش آمد كه: ایشیخ! میخواهی آنچه از تو میدانیم با خلق بازگوییم تا جملگی آدمیان سنگسارت كنند؟ شیخ [ابوسعید] پاسخداد كه: بارالها! خواهی آنچه را از دریای بیكران رحمتت میدانم با خلق بازگویم تا كسی عبادتت نكند؟ از عرش ندا اینچنین بازآمد كه: ایشیخ! نهاین و نهآن! اینماه زیبا و عزیز نهیكبار، نهدوبار، نهچندهزاربار كه چند بینهایتبار تهنيتتان باد. امام زمانی در کار نیست، لطفا دعا نفرماييد! | شنبه هفدهم شهریور 1386 | این یادداشت از نوشتههایوبلاگی دوستمهربانم «سیدپویانحسینپور» عزیز است. با اینكه خیلیوقت میشود كه ندیدهمش ولی همان چند گپوگعدهای كه باهم داشتیم مرا كافی بود كه دوستش داشتهباشم. حسابی هم دوستش داشتهباشم! من با «سیدپویانحسینپور» عزیز ممكن است همانند همه آدمهای سالمو ایضنمعقولدیگر اختلافنظر داشتهباشم ولی دراینجا حرفی زده كه منطقی و البته بسیار هم دردآور است. دردیكه برخلاف اعتقاد خیلیها دوا و درمان دارد ولی مثلاینكه هنوز هم از سپردهشدن به دست دكتر میترسیم. تفصیلاش بماند برایبعد.
بسم الرب الشهداء. انتظار فرج یعنی بست نشستن و غصه هجران خوردن. یعنی چشم چرانی کردن و شب تا به سحر حسین حسین گفتن و نماز صبح قضا شدن و هر ماه رمضان الهی العفو بلغور کردن. یعنی هر غلطی خواستی بکن، اما محرم که رسید، مشکی بپوش و از هیئت الرضا به هیئت المحمود و آخر شب هم به هیئت المنصور برو. یعنی آقا بیا. اما اگر آمدی، خیلی با من کاری نداشته باش. یعنی من دوست دارم یار تو باشم، اما نه حالی دارم، نه حوصله تجهد و نماز شب و کمی رعایت تقوایی. امام زمان هم همان است که سوار بر اسب سفید است و در جزیره خضرا نشسته تا هر دوشنبه و پنجشنبه، نامه اعمال من و تو را، بر او عرضه کنند و او اول دل سير بگرید و سپس از خدا بخواهد تا مارا به واسطه همان هیئت الزرشک، ببخشد. باقی ساعات و ایام هفته هم، متصل به غصه خوردن بر تمام مصیبت های 1400 ساله شیعیان نشسته است. وقتی هم اگر باقی بماند، و خدا هم اجازه داد، گه گداری به هیئت های ما سری می زند و مریضی شفا می دهد و دختری به خانه بخت می فرستد و پسری به دختری می رساند و... ظهور هم یعنی شب که خوابیدی، فردا صبح همان اسب سوار چشم و ابرو مشکی و زیباروی، قیام کرده و در عربستان هل من ناصر سر می دهد. 313 نفر هم از طبقات عرش، سوار بر سفینه های فضایی آخرین سیستم، سریع و سیر خود را به او رسانده و دمار از روزگار همه bad man های تاریخ، در خواهند آورد و حکومتی از نوع عدالتخواه و مهرورز و اصولگرا تشکیل خواهند داد. جامعه مهدوی هم یعنی جایی که درس نخواندی هم نخواندی، به درک. در عوض حسین حسین را با یازده نوع مختلف از قبیل حوسین، حیسین،حتین،حین و... سکسکه می کنی. یعنی همان جا که گلها همه سنبل و بلبل ها مدام به غزل خوانی مشغولند. همه دخترها محجبه، همه پسرها محاسن بلند، همه پدرها اهل نماز شب کسب رزق حلال، همه مادرها مخالف سرسخت غیبت و خاله زنک بازی. بعدالتحریر : عید همگی مبارک! فقط اینکه با اوضاع ذکر شده در بالا، لطفا نه وقت خود را تلف کنید و نه بر سر مردم شیره بمالید! امام زمانی در کار نیست. لطفا دعا نفرمایید! یازهرا(س). پا نویس من: 1- شاید اگر كسیدیگر اینحرفها را میزد آسانتر در نیتخیرش شك میكردم ولی همان اندازهای كه اینسیدنازنین را میشناسم بس است برای اينكه باوركنم درد را چشیده و حالا دارد فریاداش را میزند. 2- سیدجان! خدا به همهمان صبر بدهد. سید! همه تو را به چهره آرامت میشناسند! | یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 |
برغم مدعیـــــانی كه منع عشق كنند جمــــــال چهره ی تو حجت موجه ماست دیروز حالم اصلن خوب نبود. عصبانی بودم. از خیلیچیزها و خیلیافراد ناامید شدهبودم. خلاصه اینكه داشتم به زمین و زمان بد میگفتم. چرایش بماند! امروز یكی از رفقا این اس.ام.اس را برایم فرستاد. وقتی خواندمش احساس كردم میشود به امید خیلیها بدیها را نادیده گرفت و ایضن میشود مثل آدمیزاد زندگی كرد! امروز خیلی سرحالم. از عـلی تــا به علی فــاصله یـــكآینه است آن علی از نجف و این علی از خامنه است بيست و چهارم تیر، شصت و هشتمین سالگرد ولادت پرچمدار انقلاب «سیدعلی خامنهای» مبارك. من هم این خجستهروز را بر همهی دوستداران این سیدبزرگوار تبریك میگویم و بدخواهانش را به درگاه احدیت حواله میدهم. خدایا! خودت میدانی و آنها. پینوشت:
نمیدانم چرا ولی وقتی داشتم این پست را آماده میكردم یاد محمدرضای آقاسی افتادم. چه زیبا میسرود و الحق كه حق میگفت. خدایش بیامرزاد. ای رهبـــر حقشناس و آگاهم تا لحظه ی مرگ با تو همراهم ... مستم ز تبسم نمـــازش لبخند چو غنچه دلنوازش چشمــانش بوی عشق دارد مستی ز سبوی عشق دارد چون فـــــــاطمه پشتوانهی اوست تا هستم و هست دارمش دوست ... امروز كه راه عـشـق پــر پــیــــــچ است حكم آنچه تو می كنی؛ دگر هیچ است ... قسم به چشم پر از اشك پیر كنعانی كه سر نهیم به فرمان یوسف ثــــانی عنان دیدهی خود را به خـاك نسپاریم ندای رهبر خود بیجـــواب نگذاریــــم ... مــا منتظریــم تـــا مـــحــرّم گردد هنگامه امتحــــــان فراهـــم گردد ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما یك مو ز سر عــــلـی اگر كم گردد ... باز هم تكرار مــكـــر عام و خاص یك علی با بینهایت عمروعاص یك علی مظلوم همچون جد خویش ظلم هــــــایی دیده اندر حد خویش ... امروز علی غریب و تنهاست آمـــاج هجوم اهرمن هاست او كیست؟ گلی ز باغ زهراست پرورده ی درد و داغ زهـــــراست ... از او و برای او - آخرین قسمت | سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 |
دردهای علی بیش از ظرف فهمودرك ماست. داغ غربت علی، كوهها را از هم متلاشی میكند. اما، فراق فاطمه تنها علی را داغدار نكرد؛ بلكه چشمهی فضیلتها در داغ آن محبوبهی پیامبر خون گریست و دیدهگان ارزشها همواره گریان آن مظلومهی تاریخ ماند. · امروز اگر آسمان دل ما هم ابری است؛ اگر هوای چشمانما هم به یاد رنج فاطمه و غربت علی بارانی است؛ این تداوم همان گریستنهای حسن و حسین و زینب و كلثوم است. آنان سر در آغوش شانهی پدر نهادند و گریهكردند و امروز ما در فاطمیهای به وسعت ایران سر بر شانهی مظلومیت شیعه میگذاریم و آرامآرام گریه میكنیم. · به عشق زهرا دلخوشیم و از شهادتش دلخور. · هنوز هم سوالهای ما بیپاسخ ماندهاست! مگر فاطمه تنها یادگار حضرت رسالت نبود؟ مگر سینه اش بوسهگاه محمد نبود؟ مگر پیامبر هر روز هنگام عبور از برابر خانهی فاطمه به اهل آن خانه سلام نمیداد؟ مگر «مودةذیالقربی» توصیهی قرآن و اجر رسالت رسول نبود؟ مگر خدا خشمورضای فاطمه را خشمورضای خویش قرارنداد؟ · پس چرا آن همه بیحرمتی به حریم فاطمه ؟ چرا آن همه جفا بر آل مصطفا ؟ · شهر اگر شهر تو پس حمله بهآن خانه چرا؟ مرگ جانسوز چرا؟ دفن غریبانه چرا؟ · خدایا! خداوندا! یادگار فاطمه را بر ما برسان تا عقدهای كه به طول تاریخ مظلومیت شیعه بر صفحه دل عاشقان داغی دردناك حك كرده، التیام بخشد. پینوشت: 1. این آخرین «از او و برایاو» ست. خیلی دوستداشتم و دارم كه فقط و فقط از او بنویسم كه واقعا حكایت شربمُدام است ولی چه كنم كه ... . 2. این مطلب پیاده شده یك قسمت كوتاه از سیدی صوتیتصویری «نجوایشبانه» است كه اگر به یاد بیاورید شبكهچهار آخرشب ها آن را پخش میكرد. این سیدی جمعآوری شده تمام آن آیتمهاست. كار بسيار جالب و زيبایی است. اگر گیرتان آمدحتما گوش كنيد. 3. اگر سرپنجههای دلتان به آسمان اجابت گیركرد مرا فراموش نكنید. حسین؛ قتیل العبرات! | سه شنبه دهم بهمن 1385 | حسین؛ اِ ر ب اً اِ ر ب ا! تنها خدا داند در این روز بر حسین و خاندانش چه گذشت؟ حال سگی! | دوشنبه هجدهم دی 1385 | خواستم یک مشت شعر و نثر را قاطی هم کنم و بعد با گلی تقدیم تـان کنم. درست عین همین کاری که در این چند ساعت وبلــاگ ها کردند. ولی دیدم اصلاً حال نمی کنم. بعد از مدت ها که چیزی ننوشته ام نــامردی است این شکلی پذیرای کلیک هایتان شوم. راحت آن اینکه آقا، نالیدم، از خودم! اگر شما هم احساس نالیدن و گرفتگی می کنید همراه شوید! از این که ممکن است این بندها با روابط علی معلولی هیچ ارتباطی به هم نداشتــــه باشند همین حالا عذر مرا بپذیرید! با عقل ننوشتم! ضمنــاً هر جــــایی خودم را به فحـش و فضیحت کشیده ام شمـا هم شریک هستید! خودتان را الکی عقب نکشید! به قول همیشه استاد من و مادر بزرگم: قدم کلیک هایتان بر چشم! *** آقــــا سلــام. مـــرا می شناسید؟ من هستم. ببخشید مزاحــــم شدم. خواسم چند کلامی با هم اختلاط کنیم. اجازه هست؟ هر چه گشتم کسی را جز شما پیدا نکردم. آدم حرف هایی دارد که در واژه نمی ماند و سرریز می شود. حرف هایی که هیچ قــالبی را نمی پذیرد. حرف هــایی از جنس نگفتن و یا البته نشنیدن! از این جا شروع می کنم که ... از بچگی به خاطر دارم که پدر و مادر به من یاد دادند 12 امام داریم و 14 معصوم. هنوز چند ســالم نشده بود کــه گفتند:«بــایــد روخـــــوانی قرآن را یـــاد بگیری! یک مسلمان شیعه اگر قرآن خواندن بلد نباشد که...!» در مدرسه هم که تمــامــاً همین چیزها را می خواندیم و امتحان می دادیم! الان هم هر چه دارم مال همان از بر کردن ها هست! بالاخره باید نمره می آوردیم دیگه! – معلمین عزیز از شما هم متشکرم!-. پدر هم کم کم نماز خواندن را یادمان داد و گفت : « هر چه زودتــر با خدا آشنا شوی بهتر است! » خلاصه همه در تلاش بودند مــا مسلمان خوبی بشویم. البته هر کس یــک جــورش را دوست داشت. هر کسی فـــهــم خودش از اسلـــام و مسلـــمــانی را می خــواست حـــالی مان کند که خدا را شکر از همان بچگی قُــــد بودیم و هیچ چیز را به همین راحتی قبول نمی کردیم! الان که از پیله تنهایی ها بیرون آمده ام و بــا جـــامعه بیشتر از قبل در ارتباط هستم فهمیدم مسلمان نیستم. نه تنها من، اغلب آنــــها که به ما مشق اسلام می کردند هم توفیق مسلــمــان بودن را ندارند! انصــاف این است که بگوییم داشتند ولی حالا |